...دفتر مشق
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم! وقت تمام است. برگه ها بالا... مرد نجوا کنان گفت: ای خداوند و ای روح بزرگ،با من حرف بزن؛ و چکاوکی با صدای قشنگی خواند، اما مرد نشنید... سپس مرد دوباره فریاد زد: با من حرف بزن؛ و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد، اما مرد باز هم نشنید. مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: ای خالق توانا پس حداقل بگذار تا من تورا ببینم؛ و ستاره ای به روشنی درخشید، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد: پروردگا را به من معجزه ای نشان بده! و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد؛ اما مرد متوجه نشد وبا نا امیدی ناله کرد: خدایا مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری؛ و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد و ومرد را لمس کرد، اما مرد با حرکت دست پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت...

| Design By : Night Skin |
