تبليغاتX
...دفتر مشق

...دفتر مشق

"میان خود و بنده ام"

خداوند با عزت و جلال می فرمایید:

سوره ی فاتحه الکتاب را میان خود و بنده ام تقسیم کرده ام ؛ آن چنان که نیمی از آن سوره ازآن من است و نیمی از آن از آن اوست . و هر آنچه بنده ام می خواهد از آن اوست .

هنگامی که میگوید : " بسم الله الرحمن الرحیم "میگویم : بنده ام به نامم آغاز کرد وبر من لازم است که کارهای او را به سامان برسانم وبرکات خود رادر کارهای او نازل سازم .

و چون میگوید :" الحمدلله رب العالمین" میگویم : بنده ام ستایشم کرد ودانست که هر نعمتی که دارد از آن من است و گرفتاری هایی که از او برطرف شده ، توسط من صورت گرفته است . اینک شما گواه باشید که نعمت های دنیا و آخرت را برای او افزون کردم و گرفتاری های آخرت را از او برطرف نمودم چنان که گرفتاری های دنیای او را برطرف ساختم .

و چون میگوید :" الرحمن الرحیم" میگویم : بنده ام گواهی داد که همانا بخشنده و مهربانم .

شما را گواهی میگیرم که نصیب اورا از رحمت خود فراوان گرداندم و سهم او را از عطاهایم بی نهایت کنم .

و چون میگوید :" مالک یوم الدین" میگویم : گواه باشید که چون اعتراف کرد که من مالک روز جزایم حسابش را آسان می کنم و حسناتش را بپذیرم و از بد کرداریش در گذرم .

وچون میگوید :" ایاک نعبد" میگویم : بنده ام راست گفت و تنها مرا پرستید گواه باشید که به او ثواب عبادتش را بدهم ثوابی که هر کس عبادتش متفاوت با او باشد بر او رشک برد .

و چون گوید :" ایاک نستعین" میگویم : از من کمک خواست و به من پناه برد گواه باشید که او را در کارش کمک کنم و در سختی ها به فریادش رسم و در گرفتاری روز قیامت دامنش را بگیرم .

چون گوید : " اهدنا الصراط المستقیم " تا به آخر سوره ، می گویم : این از بنده ی من است و بریا بنده ام اجابت کردم ه هر چه خواهد از آن او باشد .

آنچه آرزو داشت به او دادم و از آنچه ترسیده آسوده اش ساختم . 

 

                                                                                  "  صدای او "

+ الهه | |

آسمان دل من پر ابر است
باز هم با يک رعد
بغض من مي ترکد...
کوچه لبريز دعاست
در خيابان دلم
مسجدي غرق خداست
اشک ها مي گويند:
سينه بر دل زدن است
اين همه ناله و رشک
بوي يک عالمه حلوا و نسيم
در هوا مي پيچد
نفسم مي گيرد
ياد لبهاي حسين
دل تو را مي ميرد...

«کامران نجف زاده»

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود؛ افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

"دکتر علی شریعتی"


التماس دعا ...



+ الهه | |

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود.آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد.

و هزار و یک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود. عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت.اما پیدایش نمی کرد.

هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید. کجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت گم تر می شد و هرچه که می رفت دورتر.

ماهی مدام می گریست از دوری و از دلتنگی. و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد. همیشه با خود می گفت:این جا سرزمین اشک هاست. اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند چون هیچ وقت دریا را ندیدند و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است.

ماهی یک عمر گریست ودر اشک های خود غرق شد ومرد اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد.

قصه که به این جا رسید آدم گفت:ماهی در آب بود و نمی دانست شاید آدمی هم با خداست و نمی داند .و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم تنها یک اشتباه باشد.

آن وقت لبخند زد.خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد.

 

«عرفان نظرآهاری»

 

+ الهه | |

 گل من قلبت را به خداوند بسپار...

آن همه تلخی و غم این همه شادی و ایمانت را...

گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار

به خداوندی که

خوب می داند گل من

سهم تو از دل چیست...!

گاه دلتنگ شوی

گاه بی حوصله و سخت و غریب!

و زمانی را هم غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را ای گل ناز به خداوند بسپار...

خاطرت جمع عزیز! که عدالت خصلت مطلق اوست...

گل نازم این بار

چشم دل را واکن!

...دست رد بر دل هر غصه بزن!

حرف هایت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو...

عشق را تجربه کن!

حرف نو را این بار از لب شاد چکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!

گل من در این سال که پر از روز و شب است

و پر از خاطره هایی تازه!

چشم دل را نو کن

و شبیه شب و شبنم غرق موسیقی باش!

لحظه ها می گذرند تند و بی فاصله از هم...

مثل آن لحظه که شد و

مثل آن روز که انگار گلم

هرگز از ره نرسید...!

آری ای خوب قشنگ

زندگی آمدن و رفتن نیست...

خاطره ها هستند گاه شیرین و گهی تلخ و قریب!

بهتر از آن است که در روز جدید

فکر نو را بکنیم عشق را سر بکشیم

و دل تار غمین را

بنشانیم سر سفره نور 

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر در و پنجره را سوی چشمان خدا وا بکنیم...

روز نو آمده است!

و بهار هم امسال مثل هر سال از آغوش خدا می روید!

کاش این بار گلم

...با دل گرم زمین عهد بندیم دگر

قدر بودن ها را خوب تر می دانیم...

و خدا را هر روز از نگاه همگان می خوانیم...!

فاصله بسیار است بین خوبی و بدی...می دانم!!!

ولی ای ماه قشنگ

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است و عبور...

زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

عاشق هم باشیم عاشق بودن هم

عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم ...

روز نو هر روز است

فکر نو را بکنیم...!

...عشق را سر بکشیم...!

زندگی

می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

 

+ الهه | |

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

 

....سهراب سپهری....

 

+ الهه | |

فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟

مي‌كني؟راستي، حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟دعاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟ آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند، پيرهن‌ تازه‌ات‌ را.خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي. مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند.
مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است.

مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي.مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...

كوچه‌ دلت‌ را چراغاني‌ كن. دمِ‌ در بنشين‌ و منتظر باش.فرشته‌ها مي‌آيند. فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند.
خدا آن‌ سوتر منتظر است. مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند.


‌عرفان‌ نظرآهاري‌

 

+ الهه | |